خندیدم. آن هم با آن خنده های بلند و احمقانه ای که من میکنم. منظورم این است که اگر من توی سینمایی، جایی پشت سر خودم بنشینم، بعید نیس که خم شوم جلو و به خودم بگویم خواهش میکنم صدات را ببُر.
..
آنچه واقعا دلم میخواست این بود که خودکشی کنم. دلم میخواست از پنجره خودم را پرت کنم پایین. اگر یقین داشتم که به محض زمین خوردن کسی پیدا میشود که پارچه ای روی جسد من بکشد، احتمال داشت این کار را بکنم. دلم نمیخواست یک مشت آدم فضول و احمق بیایند و به بدن متلاشی شده و خون آلود من نگاه بکنند.
•
ناطور دشت
جروم دیوید سلینجر
ترجمه احمد کریمی
انتشارات علمی و فرهنگی