-
29!
جمعه 7 دی 1403 00:42
-
کاروان
سهشنبه 15 آبان 1403 23:27
دیر است گالیا! در گوش من فسانه دلدادگی مخوان! دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه! دیر است گالیا، به ره افتاد کاروان
-
مهاجرت
شنبه 20 مرداد 1403 01:21
میخواید بدونید مهاجرت چه شکلیه؟ :
-
فروغ
یکشنبه 17 تیر 1403 23:45
بر او ببخشایید بر او که گاهگاه پیوندِ دردناکِ وجودش را با آبهای راکد و حفرههای خالی، از یاد میبرد و ابلهانه میپندارد که حقِ زیستن دارد بر او ببخشایید بر خشمِ بیتفاوتِ یک تصویر که آرزوی دوردستِ تحرک در دیدگانِ کاغذیاش آب میشود بر او ببخشایید بر او که در سراسرِ تابوتش جریانِ سرخِ ماه گذر دارد و عطرهای منقلبِ شب...
-
گور
جمعه 25 خرداد 1403 23:03
آه یاد آر که زندگیِ من باد است؛ چشمانم دیگر نکویی نخواهد دید. چشمانی که مرا نگران همیبود بنخواهدم دید: چشمانت پیِ من گیرد و من نباشم. چون ابری که میپراگند و هبا میشود: آنکه در گور شد نیز بازآمدنیش نیست. کتاب ایوب: منظومهی آلامِ ایوب و محنتهای او از عهدِ عتیق با مقایسهی تطبیقیِ پنج متنِ کهنِ فارسی. گزارشِ...
-
•
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 15:27
گلوگاهم را ببوس آوازی که واپسین نفسش برنیامد
-
من روح عریان رودهای خروشانم
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1403 23:34
به تو فکر میکنم. بیا با دل تنگی برای هم زندگی نکنیم. برایم خطی بنویس. حتی همینجا. باید حرف بزنیم. منتظرت هستم. دوستدار تو طغیان
-
نهنگ
سهشنبه 11 اردیبهشت 1403 11:53
به قول حمید سلیمی: اگه دیدیش، بهش بگو نهنگت گفت یهبار بوسیدمت، یهعمر لبام مست بود.
-
پدر :)
جمعه 7 اردیبهشت 1403 23:57
دو شب پیش بیماری و زار زدن از درد را در غربت آنلاک کردم. خانواده خواب بودند. --- برایم دکتر ایرانی آنلاین پیدا کرد. در صورتی که خودش هم در کشور دیگری بود. دکتر گفت بدون ام آر آی تشخیصی ندارد. بابا میگفت صبح که بیدار شدم دعا کردم دردت به تن بیاید. همان صبح که بیدار شدم درد رفته بود. حالا بهترم و بابا هنوز کمی ناخوش...
-
به امید آخرین کلمات
پنجشنبه 23 فروردین 1403 22:46
این نامه را برای تو می نویسم. عزیزم مدت ها بود از لپتاپ برای اینجا نوشتن استفاده نکرده بودم. نیم فاصله گذاشتن اینجا عذاب است و وقتی نیم فاصله نمی گذارم عصبی میشوم. نیم فاصله چیزی بود که از تو در من رسوخ کرد. یادت هست؟ نتیجه چت کردن های زیاد این بود که طرز تایپ کردنم با تو مو نمیزد. بگذریم. میخواستم از تو بنویسم. رفتم...
-
سیاه مثل دو چشم تو
پنجشنبه 23 فروردین 1403 21:23
به هر کجا روم رنگ آسمان من این است سیاه مثل دو چشم تو پس چرا بگریزم؟
-
معادله
سهشنبه 21 فروردین 1403 12:33
آدم خیلی سوالها دارد که مدام از خودش میپرسد. هرکس بنا به زندگی و شرایطی که در آن به سر میکند، همیشه چند علامت سوال بالای سرش دارد. و اگر بتواند به تمامی آنها پاسخ قانع کنندهای بدهد رسالتش را بر زندگی تمام کرده است. اما سوالها تمامی ندارند، اگر به خیل عظیمی از آنها پاسخ ندهی یا صورت مسئله را بدون جواب نهایی تشریح...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 فروردین 1403 22:36
عزیزم؛ شبها در دلم یک غم گرد و حجیم، قد نارنج ِ درشتی که هرسال عید میاندازم توی آب و میگذارم سر سفرهی هفت سین، دارم. میدانی چرا!؟ عزیزم؛ زورم به خیلی چیزها نمیرسد و هر چقدر سنم بیشتر میشود این لیست بالا بلندتر میشود. در صورتی که قرار بود داستان جور دیگری پیش برود. با این حال ندای درونی به هوشم میآورد: چه کسی،...
-
رودم
پنجشنبه 24 اسفند 1402 13:49
بی آنکه تو را ببینم در تو رها میشوم و در کف دریا چشم میگشایم رودم و به غرقه شدن در تو معتادم
-
بهمن ماه
چهارشنبه 2 اسفند 1402 16:47
-
۲۸
چهارشنبه 6 دی 1402 11:31
تنهاییام نشسته میان اتاقها بر ۲۸ سالگیام جای داغها گریه نمیکنم همه اتفاقها یک روز میرسد که فراموش میشود
-
بازآورد
شنبه 18 آذر 1402 02:49
مرا غم تو به خمارخانه باز آورد
-
یک سال
جمعه 7 مهر 1402 20:26
هوا خوب است. گنجشکها کنارم پرواز میکنند. راستی چرا من بال ندارم؟ روز زود میآید و دیر میرود. دارم تمام تلاشم را برای محقق شدن آرزوهایم میکنم. گاهی این وسط دلتنگ میشوم. خسته هم شاید. برای خیلی چیزها نگرانم. هربار یک پلن میگذارم روبهرویم و برای اینکه کم نیاورم دو پلن دیگر هم میگذارم تنگش که توی کلهی این زندگی...
-
خوبم!
سهشنبه 28 شهریور 1402 00:22
حالم حال خوبیست مخاطب. سرمست و سرخوش و خوش دلم. رها و آزاد. در یکی از بهترین کشورهای دنیا. دور از هر آنچه دوست نداشتم. این بار میخواهم زندگی کنم!
-
همه هیچند
جمعه 13 مرداد 1402 18:55
طعنهی خلق و جفای فلک و جور رقیب همه هیچند اگر یار موافق باشد! #شوریده_شیرازی
-
تو هر دو چشم منی
پنجشنبه 29 تیر 1402 22:40
-
تو از طریقه یاری همیشه فارغ و من...
جمعه 19 خرداد 1402 18:18
بیا خلوت کنیم مخاطب. میخواهم کمی برایت حرف بزنم. من همیشه غمهایم را روی دوش شما و طغیان انداختهام. طغیان من هفت سال و اندیست که نفس میکشد و فقط رنج دیده است. نمیخواهم بگویم در این هفت سال روزهای خوش نداشتهام. نه. روزهای آرام هر چند کم، اما بودهاند. من وقتی که آرامم و دلخوش، لال میشوم. کلمهای ندارم. شاید به...
-
تشویش ما ندانی
سهشنبه 2 خرداد 1402 22:33
آرامش از دست رفتهام، سلام. دلم برایت بسیار تنگ است. نمی دانم دقیقا از چه ساعت و چه دقیقهای تو را از دست دادهام. در پی بازگرداندنت نیستم. من هرگز یقه هیچ بنی بشری را نگرفتهام که بیا نزدیک من بمان، تو هم از این قاعده مستثنی نیستی. تنها دلتنگم. دلتنگی با یک دیدار کمتر میشود. با یک کلمه تقلیل مییابد. با یک نیم نگاه...
-
باید ادامه داد؟
یکشنبه 17 اردیبهشت 1402 20:18
آرام آرام میروی زیر دوش تا بدنت با دمای آب هماهنگ شود. سرت را نیمه خمیده زیر آب نگه میداری، چشمهایت بسته است و از بیرون خودت را تصور میکنی که چگونه به نظر میرسی؛ دوربین از نمای نزدیک نشانت میدهد با اینکه صورتت مشخص نیست، زیرا بخش اعظمی از آن توسط موهایت محاصره شده است. همهچیز به تنت میچسبد، انگار لایههای...
-
نقطه سر خط
دوشنبه 11 اردیبهشت 1402 12:00
زمان زیادی برد که فهمیدم آدمی هستم که میتوانم پس از یکی دو مرتبه صبوری به خرج دادن زیر میز بزنم و بروم. به هیچ چیز متصل نباشم و طوری رفتار کنم که گویی همه پلهای پشت سرم سالم و سلامت هستند. همیشه یک شیشه دور و برم احساس میکنم که باعث جداییام از همه چیز میشود. اگر بخواهم باز نمیتوام به چیزی بیشتر از مدتی متصل...
-
من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم
جمعه 11 فروردین 1402 00:03
درگیر رابطهای هستم که نامش را عشق میگذارم. بد و خوب پای حسش ایستادهام. تنها دلیلیست که این روزها روی پاهایم نگهم میدارد. امروز بعد از ظهر بیهدف توییتر را باز کردم و به توییتی برخوردم از یک آدم قدیمی. کسی که حتی مرا دنبال نمیکرد. اصلا نمیدانست من حساب توییتری دارم! او دیوانهای بود که مرا در حد جنون دوست...
-
حرف بزن، حرف بزن سالهاست...
پنجشنبه 18 اسفند 1401 23:32
چهار ساعتی میشود که از تخت بیرون نیامدهام. درد معدهام که شش ماه بود رهایم کرده بود حالا یقهام را گرفته است. مامان اگر بود قرصی، دارویی، دمنوشی چیزی برایم میآورد. بابا اگر بود هی میرفت و میآمد تا راضیام کند بروم درمانگاه، سرم و آمپول بزنم. اما من اینجا تنها هستم. کسی نمیداند حالم بد است. چه اهمیتی دارد از راه...
-
•
یکشنبه 30 بهمن 1401 19:07
دیگر پرسید که «بگویید که آن چیست سردتر از زمهریر؟» هیچ جواب ندادند. سلیمان گفت «نااومید شدن از کاری که دل بر آن نهاده باشند.» ترجمهی تفسیر طبری حدیث خلیفتی سلیمان
-
۲۷
سهشنبه 6 دی 1401 23:44
با یک روز تاخیر. . احساس نمیکنم که اشتباه میروم، حس ِقرار گرفتن در موقعیت اجباری و اشتباهی را ندارم. برعکس، گمان میکنم که بعد از سالها، صندلی متناسب با ابعاد خود را یافته و رویش نشستهام. آن صدای قدیمی دائما اصرار نمیکند که: «فرار کن!» برعکس، حالا میخواهم برای یک مرتبه هم که شده روی آن صندلی ِمناسب بشینم. درکِ...
-
نقطه
چهارشنبه 9 آذر 1401 20:07
سعی میکنم جلوی ریختن اشکهایم را بگیرم. یکی از این قطرهها گویا سمجتر از من است. از کنار انگشتم قل میخورد و از روی گونهها میرود به سمت چانهام. یکهو بغضم میترکد. خستهام و غم راه نفس کشیدنم را بسته است. گمان میکنم که باید پروسه درمانم را دوباره آغاز کنم و در عین حال با این وسوسه مقابله کنم که تمام قرصهایم را...