-
.
شنبه 1 تیر 1398 01:00
.
-
یکی بود یکی نبود
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398 22:00
آنتوان مدتی است احساس میکنم همه چیز بین ما یک سو تفاهم بزرگ بود. سال ها خودمان را گول زدیم که رفیقیم. دریغ و افسوس که درد بودیم. سال ها تنها به هم زخم زدیم و مرهم نشدیم. دور بودیم. خیلی دور. صدای زنگ هیچ کدام از پستچی ها نزدیکمان نمیکرد. حالا که به جبر زندگی یا شرایط جدا افتاده ایم فکر میکنم که باید زودتر اتفاق می...
-
حرف میزنم اما..
شنبه 31 فروردین 1398 23:59
میگه خب حرف بزن لامصب چه مرگته. میگم اردیبهشت نزدیکه. میگه عنشو درآوردی دیگه! میخوام حرف بزنی حالیت نیس؟ میگم نیش هزار تا بغض تو گلومه. عفونتش پیچیده تو جونم. نمی بینی؟ حرف زدن مرگه برام. میگه حرف بزن داستان نباف. میگم حرف میزنم اما کلمه هام همه بوی آه میدن. تو نمیفهمی. آه میکشه دود سیگارشو فوت میکنه تو صورتم. عصبیه....
-
علی❤
جمعه 3 اسفند 1397 23:32
بهت که فکر میکنم پر میشم از شوق. هر جا سر میچرخونم تو هستی. روی دیوار اتاقم، تو دل اون هیچ و رقص سماع چوبی. تو هستی، گوشه اون جعبه های شازده کوچولو که از هر کدومش تنها یه دونه تو دنیا وجود داره... منو ببین. توی قلبم، تو هستی. کی به اندازه تو مهربونه با من؟ کی به اندازه تو نگرانم میشه؟ کی به اندازه تو منو میشناسه؟ کی...
-
تمام گفتنی ها را نوشتم حال خوددانی! پس از خواندن بسوزان نامه را. قربان تو. آذر.
جمعه 5 بهمن 1397 00:47
چرا هر مرد دین از خانه ات بد مست می آید؟ سلام و سجده را ول کن، چه داری پشت آن پستو؟ که مولانا و خیام از سبویت جرعه میدزدند و از هر پنجره یک شمسِ سرکش میکشد یاهو! • غروب است و تو در دریای ماشین ها گم و گوری و من درگیر دریای بزرگ و خودکشیِ قو مبادا آدمِ دیگر! مباد از من مقرب تر! تو هم که داغ و طغیان گر و من که بزدل و...
-
خفقان
جمعه 28 دی 1397 00:16
نفس هایش مثل جنگلی ست که سر بریده باشندش.
-
پنهان نتوان داشت که اینجا همه خون است
چهارشنبه 12 دی 1397 00:53
هیچ تمایلی به غذا خوردن، خوابیدن و یا حتی خواندن چند خط شعر ندارم. اما بسیار مایلم که صدای قدم های سنگین مرگ را در دل این خانه بشنوم.
-
Error
چهارشنبه 5 دی 1397 00:00
Sorry! Found nothing to celebrate :)
-
*
جمعه 30 آذر 1397 23:48
وقتی همسر اسپانیایی من کتاب کهنه نقاشی های سیاه قلم "گویا" را باز میکند و نگاهش بر آن نقاشی بسیار مشهور "هوس باز" خیره می ماند، از خودم میپرسم آیا حق دارم رشته ی تخیلش را پاره کنم و به یادش بیاورم که: تعقلی که هرگز به خواب نمیرود هیولا می آفریند. کنستانسیا کارلوس فوئنتس ترجمه عبدالله کوثری نشر ماهی
-
محکوم
دوشنبه 26 آذر 1397 23:34
روحم نفس نمیکشد انگار. یک کیسه نایلونی را گره زده دور سرش و دیگر دست و پا نمیزند. جسمم اما هنوز نفس میکشد. میخواهم یک کیسه نایلون را گره بزنم دور سرش و تقلا کردنش را تماشا کنم. آخ که چقدر زجر کشیدنش آرامم میکند.
-
نوشتن
جمعه 16 آذر 1397 16:01
گاهی بنظرم می آید این نوشتن هم ویژگی درد آوری است در نوع خودش. اینکه آدم نتواند حرفش را آنگونه که باید به گوش مخاطبش برساند و مجبور باشد بنویسد. حتی هذیان ببافد. آخرش هم معنی کلماتش فهمیده نشود یا اصلا خواننده اش را اشتباهی انتخاب کرده باشد. همه این ها باعث میشود که نوشتن را اسفناک بدانم و اینکه هیچوقت نویسنده نبودم...
-
وبلاگ مورد درخواست شما یافت نشد!
یکشنبه 13 آبان 1397 20:00
آمده ام که بنویسم شاید این پست پایان طغیان باشد. نمیخواهم بی خبر بگذارمتان و بروم. طغیان بیست و سه خواننده ثابت دارد و نمیخواهم فکر کنند که چقدر بی ملاحظه و بی معرفت بوده ام. گره خورده ام. مچاله شده ام. چیزی پایش را روی گلویم فشار میدهد. نمیشناسمش. اما ضعیف شده ام. میدانم که این سکوت مرهم نمیشود اما باید برایتان...
-
T'entends? Je suis malade
جمعه 27 مهر 1397 22:08
To chop off the burden in my head..
-
از این تعلق بیهوده تا به من چه رسد
جمعه 6 مهر 1397 22:22
نمیدانستم روزی میرسد که اینجا بنویسم دیگر دلم برایت تنگ نخواهد شد. یا بنویسم اینکه باشی یا نباشی فرق چندانی ندارد. اما حقیقت است. دیگر نبودنت درد ندارد. اینکه من عوض شده ام یا حس یخ بسته تو باعث شده به اینجا برسم را نمیدانم. تنها میدانم که دیگر برایم با آدم های اطرافم فرقی نداری و دل کندن سخت نیست. برای خودم هم عجیب...
-
کاش ببندی دهنتو
چهارشنبه 28 شهریور 1397 11:41
شما را به هر چه میپرستید قسم زمانی که تصمیم به ازدواج گرفتید، قلبتان را از هر چه عشق و احساس نسبت به غیر از همسرتان خالی کنید. عشقی اگر داشته اید فراموش کنید. شما را به تمام مقدسات قسم زندگی ما و خودتان را به گه نکشید. ته مانده عشقتان به دیگری خیانت است. کسی را که روحش هم از احساس شما بی خبر است شریک خیانت کثیف تان...
-
تو کدوم خاک ریشه دووندی؟
پنجشنبه 8 شهریور 1397 23:58
یادمه یه بار عکس درختچه بن سای رو برات فرستاده بودم. وسط زمستون بود و من بهت گفتم ببین چقدر جوونه زده. تو این سرما خواب ندارن اینا؟ برام نوشتی این یه ذره درخت که چیزی نیست منم اگه کنار تو باشم سبز میشم و جوونه میزنم. امروز که داشتم برگای زرد و خشک شده رو از تو گلدونش جمع میکردم یاد تو افتادم.
-
آنتوان
سهشنبه 30 مرداد 1397 00:00
چشم هایم را که میبندم تو اینجایی. خنده هایت را میشود شنید. عطرت را میشود حس کرد. زخم های دستت را میشود نوازش کرد. حرف از دلتنگی و بی تابی و بغض نیست. که این ها هر چقدر بیشتر نوشته شوند بیشتر زهر میشوند. میخواهم بنویسم که تو برای من تداعی آغوشی. حتی زمانی که از تمام دست های گشوده شده جهان دورم. گوشه نوت هایم شعری هست...
-
برایش نوشتم پایان برایم نوشت پایان
سهشنبه 23 مرداد 1397 23:32
با خبری که باید فکرهایم را بشکافم. خسته ام از این گره کوری که تویی. که بی تو این زندگی درد محض است و با تو این زندگی قهقهه ایی مضحک. اگر تو نبودی انگشت های من هرگز آواره این کلمات لعنتی نمیشدند و تو، تنها تو میدانی که تمام این جملات گواه انزوای من است و تاریکی بی پایان. حتی تمام آن کلماتی که بعد از تو روی این صفحه...
-
آی عشق! چهره آبی ات پیدا نیست..
شنبه 13 مرداد 1397 23:38
امشب به جای تو عروسکم بغلم میکنه. چه فرقی داره؟ تو پوستی و خون، اون پارچه و پشم شیشه. من هم پیرهن توام و چند سال دلتنگی..
-
بی رویِ تو چه ها که از این چشم تر نرفت
یکشنبه 17 تیر 1397 23:41
نوشتم. هزاران صفحه. بعد تمام نوشته هایم را پاره کردم. دور ریختم. آتش زدم. قفل زدم بر دهانم. دستانم را بستم. مبادا کلماتم تو را برنجاند. خوب است که راهی برای دیدن چشم هایم نداری. از پسِ آن دو غمگینِ پر حرف بر نمی آیم.
-
*
یکشنبه 10 تیر 1397 12:54
خندیدم. آن هم با آن خنده های بلند و احمقانه ای که من میکنم. منظورم این است که اگر من توی سینمایی، جایی پشت سر خودم بنشینم، بعید نیس که خم شوم جلو و به خودم بگویم خواهش میکنم صدات را ببُر. .. آنچه واقعا دلم میخواست این بود که خودکشی کنم. دلم میخواست از پنجره خودم را پرت کنم پایین. اگر یقین داشتم که به محض زمین خوردن...
-
غربتِ نزدیک، حسرتِ دور
چهارشنبه 16 خرداد 1397 01:16
بارها تمام جملاتت را خواندم. خواندم و بغض کردم. هزاران بار در تمام سلول هایم تجزیه شان کردم. کدام درد وادارت میکند که مرا از خودت برانی؟ کدام غم آنقدر به دلت سنگینی میکند که حتی شنیدن کلمات من رنجت میدهد؟ مگر من گوش نبودم؟ مگر من مرهم نبودم؟ مگر من محرم نبودم؟ کی زخم شدم؟ کی آنقدر غریبه شدم که پنهان کردن حال و روزت...
-
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
چهارشنبه 9 خرداد 1397 00:47
در این تاریکی محض و میان جیغ های منزجر کننده مغزم، صدای موزیک هایِ محبوبِ گلچین شده ی تو می آید. جایی در اعماق روحم درد میکند. انگار که خودت را از من کنده باشی و به جایت عفونت دویده باشد در بطن وجودم. اینجا کسی در کنجِ اتاقش تا خرخره به این درد آلوده شده و نگاهش به نگاه هیچ ناجی گره نمیخورد.
-
ما چه بودیم از همان آغاز؟ یک روح و دو تن!
جمعه 21 اردیبهشت 1397 01:38
خواستم اردیبهشت امسال رو سکوت کنم. دهمین سال رفتنت رو. دیگه نگم از درد نبودنت. سکوت کنم و چیزی ننویسم از تو. پیش خودم تمومت کنم. شیش اردیبهشت گذشت و دیدی که امسال ساکت بودم. دیدی که دم نزدم. اما این اردیبهشت.. میدونی که بی رحم تر از این حرفاس. هر جوری باشه زهرشو میریزه. هر کسی رو که از دست میدم تو رو یادم میاد. هر بار...
-
ذهن مشوش! کلمات بی معنی!
دوشنبه 27 فروردین 1397 20:43
اینجا ثانیه ها تشدید دارد. زمان معطل شده و درد ها درمانی نمی یابند. نفس هایم مسموم و ریه هایم ناتوانند. اینجا بوی اندوهی صد ساله میدهد. مثل سایه معلقی روی زمین و آسمان از هر طرف به "هیچ" محدودم. در مردمک بی جان چشم هایم زنی بر دیوار پنجه میکشد. لرزش انگشتانم پایانی ندارند. میدانم که این دست ها دیگر بدرد...
-
*
شنبه 26 اسفند 1396 23:59
زندگی ات بلانقصان، کامل و بی کم و کاست است. یا چنین تصور میکنی. با عادت ها کنار می آیی و اسیر تکرارها می شوی. گمان می کنی همان طور که تا امروز زندگی کرده ای، از این به بعد هم زندگی خواهی کرد. بعد، در لحظه ای نامنتظر، کسی می آید شبیه هیچ کس دیگر. خودت را در آینه این انسان نو می بینی. آینه ایی سحر آمیز است او؛ نه آنچه...
-
دراماتیک بمیر
سهشنبه 22 اسفند 1396 00:01
دلم میخواد بخوابم. خواب ببینم یکی باهام حرف میزنه. میگه وقتی بیدار بشی پنج سالته. هیچی یادت نمیاد. تمام عمرت پاک شده. تنها چیزی که یادت میاد اینه که باید از رو تختت بلند شی، لباس گلدارتو بپوشی، موهاتو رها کنی دورت، عروسکتو بزنی زیر بغلت، از ته دل بخندی و بدویی تو کوچه. یه ماشین بهت بزنه و تو معصوم بمیری. این زندگی رو...
-
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت..
سهشنبه 8 اسفند 1396 00:00
-
به هزاران روش "باید مرد"
یکشنبه 29 بهمن 1396 00:27
میدانم یک روز میرسد که بی خبر از همه خودم را با یک گالن اسید و آینه ایی قدی، توی اتاقی کوچک و نمور، در جایی وسط ناکجا آباد حبس میکنم. مینشینم و ساعت ها در آینه به خودم زل میزنم. تمام پستی ها و بلندی های تنم را به خاطر میسپارم. رگهای سبزی که همه جا کشیده شده اند را با انگشتانم دنبال میکنم. ساعت ها بی وقفه اشک میریزم و...
-
جنون آذر واگیر دارد
سهشنبه 24 بهمن 1396 01:00
که کم بودی اما همان کم مرا بس که من دل به هر آنچه کم بسته بودم که بسیاریِ تو زیادیِ غم داشت از انبوهِ اندوهِ خود خسته بودم چگونه به اسمت صدایت کنم، ها؟ بمان! لیلیِ در زمستان نشانی از این قصه رفتم که پایت وسط بود نماندم که در میانه بمانی وگرنه بدون تو معنا کجا بود شفق بی تو یعنی شبم را ببارم زمان بی تو یعنی فقط ساعت...