-
طغیان
پنجشنبه 19 بهمن 1396 00:07
آخرین باری که با متین صحبت کردم را خوب یادم هست. اواخر مهر بود. حال خوشی نداشتم و او نگران طغیان بود. نگران بود بکشمش مثل هزار اسم دیگر که پیش از این قاتل شان بودم و تبدیلش کنم به سقوط، تهوع، آشوب، تعفن یا شاید چیزهای دیگر. آن شب من به متین گفتم طغیان زنده خواهد ماند. نمیدانم چرا ولی آن لحظه طغیانم را زنده میخواستم....
-
*
دوشنبه 16 بهمن 1396 00:42
اصلا درد تو همین است که آنچه مینویسی، بیخ ریشت میماند. تو زندگی میکنی که بنویسی. آن های دیگر بی هیچ قصدی فقط زندگی میکنند... و این همه چه واقعیت باشد چه دلخوشی، من این صفحات را همچون سنگی بر گوری خواهم نهاد که آرامگاه هیچ جسدی نیست و خواهم بست به این طریق درِ هر مفری را به این گذشته در هیچ و این سنت در خاک. • سنگی بر...
-
من اشتباه بوده ام
جمعه 6 بهمن 1396 00:39
- برای کسانی که روزی عاشق من بوده اند! کسی که از کودکی دوستم داشت و یا کسی که سال قبل احساسش به من خواب را از چشمانش ربوده بود. و حتی تو. من دل شکستن را خوب بلدم.. من آدم اشتباهی بوده ام. نمیدانم چرا ندیدی اش. یا چرا نخواستی بفهمی اش. من هرگز دخترک ایده ال هیچ قصه عاشقانه ایی نبوده ام. چرا دوستم داشته ایی؟! مگر چه...
-
*
شنبه 30 دی 1396 01:20
عمه بزرگم که روسی بود اغلب به من میگفت: تو، تو شبیه پدرم هستی، از غم غربت کوه ها رنج میبری. می پرسیدم: کدام کوه ها موشکا؟ کوه هایی که هنوز ندیده ایی. • دوستش داشتم آنا گاوالدا ترجمه مینا آذری انتشارات پویان
-
*
جمعه 22 دی 1396 23:31
من محتاجم، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم، به سایه خودم، ارتباط بدهم؛ این سایه شومی که جلو روشنایی پیه سوز روی دیوار خم شده و مثل این است که آن چه که مینویسم، به دقت میخواند و می بلعد. این سایه حتما بهتر از من میفهمد! فقط با سایه خودم خوب میتوانم حرف بزنم؛ اوست که مرا وادار به حرف زدن میکند،...
-
چیزهایی هست که نمیدانم
سهشنبه 19 دی 1396 02:14
- ازگذشته ام فراری ام. از آینده ام میترسم. دلم میخواهد روی حال فعلی ام بالا بیاورم. - توضیح دادنش هم بی فایده است انگار. اصلا نوشتنم هم نمی آید. - با چشمانش غریبه ام اما دستانش را خوب میشناسم. دوست داشتنش نباید کار سختی باشد. - درد معده ام گاهی نفس کشیدن را برایم غیرممکن میکند. مغزم تیر میکشد. خسته ام. - بی صداتر ز...
-
Would you save my soul tonight?
سهشنبه 5 دی 1396 00:00
بیست و دو هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار سلول مرده! آماری که هرگز تیتر هیچ روزنامه ایی نخواهد بود. • افسوس. بیست و دو ساله شدم!
-
حوض خالی
یکشنبه 19 آذر 1396 23:32
حوض خالی عین قبرِ. آدم دوس داره بره بخوابه توش. ولی یادمون میاد هیشکی نیس بالا قبرمون گل بزاره. میگیم ولش کن نصف شبی.. خیال کن دیوونه یه شب خوابید تو حوض خالی. مورچه ها خاک ریختن روش. کلاغ واسش مرثیه خوند. برف اومد.. همه یادشون رفته منو. تو هم بخند و بگذر و فراموش کن که دنیا محل گذره.. • آخرین نامه نوشته حمید سلیمی
-
زخم ما رشد میکند به درون
دوشنبه 13 آذر 1396 00:09
گفتم درد من مسری است. تنهایم بگذار. خندید. باورش نکرد. من مبتلا بودم. دردم را ادامه میدادم. هر روز و هر ثانیه. هوایم را نفس کشید و آرام آرام مازوخیسم کوچکی در دلش جوانه زد. مبتلایم شد. بعد ها فرار میکرد. از من به من. به درد شدن. هنوز هم درد میکشد. هنوز هم مینویسد "به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت" و من...
-
غم کشت مرا
دوشنبه 6 آذر 1396 23:59
بین کاغذ های ترجمه نشده و کتاب های مزخرف درسی و پنجره های بارانی گم شده ام. به این فکر میکنم که تا بحال کسی تصمیم گرفته است که کلماتم را نخواند و باز خوانده باشد؟ تا بحال کسی گفته گور پدرش ولی باز هم دلش تنگ شده باشد؟ برگشته باشد؟ تا بحال کسی دلش برای نگاهم، قهوه ایی آبکی چشمانم یا برای لاک های سیاهم لک زده است؟ من در...
-
چه شد که از همه جا بوی درد می آید؟
شنبه 4 آذر 1396 01:18
به گمانم تمام آدم ها در زندگی شان چیزی را گم کرده اند. چیزی که اگر پیدایش کنند آرامش را برایشان تثبیت خواهد کرد. عجیب آنجاست که گاهی آدم ها خودشان را گم میکنند. لابلای سطر های نوشته ایی که کلماتش از عمد میگریزند و مشخصا این دردناک ترین حالت گم شدن است. به گمانم تو هم چیزی را گم کرده ایی. چیزی که اگر پیدایش کنی قلبت را...
-
دردا که تو همیشه همانی که نیستی
پنجشنبه 18 آبان 1396 00:37
دنیا دور سرم میچرخید. به زور خودم را روی پاهایم نگه داشته بودم. حالت تهوع امانم را بریده بود. قطاری در گوشم بی وقفه سوت میکشید. آن لحظه تو را دیدم. نگران به من زل زده بودی. چشمانم سیاهی میرفت و زیر لب زمزمه میکردم که توهم است. با حرص دستانم را مشت کرده بودم و میگفتم که توهم است. زیر پایم خالی شد. کنار خیابان همه چیز...
-
بی چاره
جمعه 12 آبان 1396 22:17
نمیدانم چند نفر مثل من این عادت را دارند. که هر وقت پریشان و سردرگمند، هر وقت که نمیدانند دقیقا دارند چه بلایی سر زندگیشان می آورند، شروع میکنند به تمیزکاری. همه چیز را بهم میریزند، دوباره تا میزنند، دوباره میچینند و دوباره سرجایش میگذارند. انگار که "چاره" شان زیر آن همه وسایل پنهان شده باشد. آخ خسته شدم....
-
به کدام آدرس پست کنم دلتنگی ام را
دوشنبه 8 آبان 1396 00:40
آنتوانِ عزیزم سلام گمان میکنم حالت بهتر است. راهی شدن برای رسیدن به آن مقصد خاص همیشه حالت را خوب میکند. من اما آن چیزی که حالم را بهتر میکند، گم کرده ام. این روزها را فقط دلتنگم. آنقدر که حال خودم و همه را بهم زده ام. بیدار میشوم و دلتنگم. راه میروم و دلتنگم. می ایستم و دلتنگم. میخوابم و دلتنگم. نفس میکشم و دلتنگم....
-
دور بَش ازم دور بَش که طاقتُم نین
پنجشنبه 4 آبان 1396 00:44
یک موزیک غمگین با لهجه جنوبی دارد دیوانه ام میکند. غم نشانده است به جانم. به مرز جنون رسیده ام دیگر. هیچ چیز سر جایش نیست. هر چه بیشتر دست و پا میزنم بیشتر فرو میروم. دارم خفه میشوم. هر چیزی که با چنگ و دندان نگه داشته بودم را از دست داده ام. آدم هایی که عاشقان بوده ام، دوست داشتنم را طاقت نیاورده اند. اصلا چه شد که...
-
گاهی ناچارا باید آدم بده داستان شد
دوشنبه 1 آبان 1396 00:15
من هم خسته میشوم. من هم گاهی از غم نفسم بالا نمی آید. چون من هم انسانم دیگر. فلز که نیستم. من هم کاسه صبرم لبریز میشود و یکهو خودم را از کلی آدم دریغ میکنم، همه در ها را میبندم و به کفشم هم نیست که آنطرف در چگونه قضاوت میشوم. . چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را •وحشی بافقی
-
بی نهایت ما به صفر میل کرد
پنجشنبه 27 مهر 1396 22:12
آنتوانِ عزیزم سلام. نمیدانم کجایی. نمیدانم چه میکنی. نمیدانم حرف هایت را چه کسی میشنود. نمیدانم بیداری های شبانه ات را چگونه به صبح میرسانی. نمیدانم درست غذا میخوری یا نه. راحت میخوابی یا نه. هوا سرد شده است. مراقبت خودت هستی یا نه. حواست به معده حساست هست یا همه چیز را پشت گوش می اندازی. نمیدانم. هیچکدامش را نمیدانم....
-
ماندگی
دوشنبه 24 مهر 1396 21:01
بسیاری از ما از آدم بودن تنها شمایلش را داریم. در واقعیت ما درختیم. تکرارِ ماندن و ریشه دواندن و درد کشیدن و خشکیدن و سبز شدن های دوباره. وجودِ من چیزی شبیه به یک تکرارِ بی مفهوم است. یک درخت بی ثمر. من میتوانم سال ها خودم را در یک تکرار پوچ زندانی کنم. میتوانم سال ها عاشق باشم. سال ها دلتنگ. میتوانم سال های متمادی را...
-
بیست و سه سالگیت
پنجشنبه 20 مهر 1396 00:00
داشتم فکر میکردم تا کی باید سال های نبودنت رو بشمرم و هر سال بیشتر قلبم مچاله بشه. هی بیشتر از سال قبل اشک بریزم. لی لی رو با خودم زمزمه میکنم. من برا این دنیا و آدماش زیادی پیر شدم. جا نمیشم دیگه. سرم خورده به سقفش. میخوام برم اونجا که روح لی لی آروم گرفت. راهنمای من اما راه رو گم کرده انگار. من اینجا میترسم. تنهایی...
-
کسی رشته های رسیدن به ما را جوییده ست
یکشنبه 16 مهر 1396 00:36
کج و معوجم مثل یک گریه پشت لبخند کرختم شبیه لباسی که افتاده از بند بگویید همسنگ من در ترازو چه دارید مرا روبروی کدام آرزو میگذارید که من ختمِ دردم، مرا خط پایان ببینید تگرگم! مرا از پسِ شیشه هاتان ببینید من از تیره خون و فامیل مرگم، بفهمید! خطر نوش تان قصه ام را اگر کم بفهمید خداوند طوفان و هوهوی سرد زمانم تمام جهان...
-
خوبم، بهترم یعنی..
پنجشنبه 13 مهر 1396 11:51
بابا موهایم را شانه میزند. با حوصله میبافد. کارش که تمام میشود با خنده چند تار موی سفید دستم میدهد. میگوید تو هم پیر شدی بابا. میگوید این بار هر اتفاقی هم که افتاد موهایت را کوتاه نکن. موهایم حالا تا پایین کمرم است. دخترک لاغر با موهای مشکی بافته اش در آینه به من زل زده است. مامان میگوید بالاخره میفهمم توی کله لامصبت...
-
اصلا میشه نخوابیم که از خواب نپرم؟
سهشنبه 11 مهر 1396 12:00
اصلا میدونی، یه لیوان پاییز خوردم با تو نوک پاهام یه ذره هم یخ نکرده. میدونی، پاییز با تو آدمو به لرز نمیندازه. اصلا هر چقدرم ازت قول نرفتن بگیرم مگه رفتن دست ماست؟ خب معلومه که منو یادت میره. من چی؟! من با یه جعبه خاطره میشینم هورت هورت پاییزو سر میکشم، پتو میپیچم دورم. کی گفته اون موقع بعد از پاییز و زمستون میشه...
-
هنوز مهر تو باشد در استخوان ای دوست!
شنبه 1 مهر 1396 00:20
هیچوقت شش ماه اول سال را دوست نداشته ام. شش ماهِ اولِ سالِ نود و شش دومین شش ماه زجر آور زندگی ام بوده است بعد از سال هشتاد و هفت. این کم شدن ناگهانی وزن و درد های خفه کننده معده ام میگویند که داری ذره ذره آب میشوی دختر! لج کرده ام با همه چیز. حتی با هوا. تمام لباس ها و مانتوهای بهاره و تابستانی را ریختم توی چمدان و...
-
اگر تو بخواهی
شنبه 25 شهریور 1396 23:17
این قاب عکس را از روی دیوار خواهم برداشت. لباس های سیاهم را دور خواهم ریخت. این کاغذ های خط خطی شده و مچاله را از کف اتاق جمع خواهم کرد. قرص هایم را سر ساعت خواهم خورد. دیگر اشکی نخواهد بود. تلخ نخواهم خندید. دست هایم نخواهد لرزید. شب ها کابوس نخواهم دید. هذیان نخواهم گفت. غمگین نخواهم نوشت. فکرهای بیمارگونه ام را دور...
-
غمت مریضم میکند
چهارشنبه 22 شهریور 1396 01:10
چیزی برای از دست دادن باقی مانده است؟ هر بار که از خودم میپرسم جوابم یک نه بزرگ است. همه آدم های نصفه و نیمه زندگیم را به یاد می آورم. فکر میکنم توانسته ام با تمام رفتن ها و نماندن ها کنار بیایم. آنقدر که اگر کسی بیاید و بگوید "خب. غمت مریضم میکند. دیگر نمیتوانم. خسته شده ام." با یک لبخند شیرین بگویم حق داری...
-
نازنین پیچ قصه را برگرد
جمعه 10 شهریور 1396 22:42
میگوید از یک جایی به بعد برای حرکت کنی. باید وابستگی هایت را کنار بگذاری. باید خودت را نجات بدهی. میگویم حرفش آسان است. میگوید خسته نشدی نازنین؟ میگویم از چه؟ میگوید تو با استعدادی. تو زیبایی. تو جوانی. تو هیچ چیزی کم نداری. برای خودت حرکت کن. برای خودت قدم بردار. هدفی بزرگ تر از خودت؟ تو حیفی. یکی از آن ایموجی های...
-
انزجار
پنجشنبه 2 شهریور 1396 00:21
"انزجار" نامی ست که برای این روزهایم گذاشته ام. در نهایت درد و تنفر پوستم را چنگ میزنم، شاید رها شوم از شر خودم. اما نمیشود. اما نمیتوانم. مادرم نگران تر از همیشه به من چشم دوخته است و میداند کاری از پیش نمیبرد. شروع کرده ام به نوشخوار گذشته ام. و گذشته من درد دارد. گذشته من زخمی است و هنوز خون ریزی میکند....
-
برای تو آنتوان قصه من
دوشنبه 30 مرداد 1396 00:00
تو از آن خلقت های بکری آنتوان. از آن شاهکار های بی نظیر خدا. گشتن و گشتن بین کتابهای دهخدا و عمید و معین بی فایده است. کلمه ایی وجود ندارد که تو را، آنقدری که خوبی، توصیف کند. سی مرداد است و تو بیست و چهار ساله میشوی. این دو سالی که گذشت سال های دلچسبی که همیشه آرزو میکردیم نبودند. اما من و تو هر روزش را با هم...
-
*
سهشنبه 24 مرداد 1396 14:29
من درد بوده ام همه من درد بوده ام گفتی پوستواره ایی استوار به دردی! • احمد شاملو انتشارات مروارید
-
*
جمعه 20 مرداد 1396 13:24
تهوع، آنجا، در نور زرد جا مانده. من خوشبختم. چه سرمای خالصی است! چه خالص است این تاریکی! خود من هم آیا موجی از هوای یخ زده نیستم؟ طوری که در من نه خونی باشد نه لنفی و نه گوشتی، که در این مجرای دور و دراز به طرف آن رنگ پریدگی روانم. که چیزی جز سرما نیستم.. • تهوع ژان پل ساتر ترجمه محمدرضا پارسایار نشر کتاب پارسه