یک موزیک غمگین با لهجه جنوبی دارد دیوانه ام میکند. غم نشانده است به جانم. به مرز جنون رسیده ام دیگر. هیچ چیز سر جایش نیست. هر چه بیشتر دست و پا میزنم بیشتر فرو میروم. دارم خفه میشوم. هر چیزی که با چنگ و دندان نگه داشته بودم را از دست داده ام. آدم هایی که عاشقان بوده ام، دوست داشتنم را طاقت نیاورده اند. اصلا چه شد که به این نقطه رسیدم؟ چه اصراری داشتم خودم را در این دنیایی که سراسر کثافت است و تظاهر جا بدهم؟ چه شد که در آن روز کذایی زیر بار این غم نمردم؟ قلبم آتش گرفته است اما مثل یک گلوله برف سرد و ساکتم. دلم میخواهد روی این زندگی و آدم هایش بالا بیاورم. اما تو چه میدانی؟ تو چه میفهمی؟ تو تنها میخوانی و رد میشوی. شاید هم میخندی. تو هم مرا رها کردی. رهایم کردی تا زمین بخورم و درد بکشم بلکه بزرگ شوم. مرا ببین. از دیدن اشک هایم لذت میبری؟ بزرگ شدن این است؟ با چیزی که از من ساخته ایی روبرو شو. بزرگ نشده ام. غمگین شده ام. آنقدر که دیگر خنده هیچ دو چشم لعنتی ایی خوشحالم نمیکند..