طغیان
طغیان

طغیان

گاهی ناچارا باید آدم بده داستان شد

من هم خسته میشوم. من هم گاهی از غم نفسم بالا نمی آید. چون من هم انسانم دیگر. فلز که نیستم. من هم کاسه صبرم لبریز میشود و یکهو خودم را از کلی آدم دریغ میکنم، همه در ها را میبندم و به کفشم هم نیست که آنطرف در چگونه قضاوت میشوم.

.

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

•وحشی بافقی