-
بیخیال
سهشنبه 8 تیر 1400 01:23
در اتاق را باز کردم. چشمم به لکه های کثیف روی دستگیره افتاد. چندتا فحش آبدار بابت فراموش کردن الکل به خودم دادم. ماسکم را روی صورتم مرتب کردم و سلام آرامی گفتم. روی صندلی کریه و مزخرفش نشستم. صدای چرم مصنوعیاش واقعا آزارم میداد. منتظر کلماتش ماندم. یادداشت هایش را چک کرد و پرسید که بعد از مصرف داروها حالم بهتر است...
-
درمان من شو ساعتی
یکشنبه 23 خرداد 1400 21:26
در حالی که کاملا غیر ارادی پاهایم را از شدت درد در شکمم جمع کرده بودم، دخترک جوانی که دستیار دکتر بود دستهایم را محکم گرفته بود و میخواست که تکان نخورم. از درد میلرزیدم و دکترم میگفت که امکان ندارد! میگفت شاید در هر ۲۰-۳۰ سال یک نفر مثل من درگیر شود. اینها را نوشتم تا بدانی امروز، در اوج درد و بیجان در گوشه...
-
در درد بماندیم چو از دست دوا رفت
پنجشنبه 20 خرداد 1400 02:03
در آینه خیره شده بودم به صورت ناموزون خودم. به ورم سمت چپ صورتم و گودی شدید زیر چشم ها. به تار موهای پریشانی که صورت خستهام را قاب گرفتهاند. به اینکه من این نبودم. نگاهم را نمیشناسم. خالیام. حتی از غم. همان غمی که جانم به وجودش بسته بود. نمیدانم به چه چیزی باید چنگ بزنم. همه چیز برایم تمام شده. تمام شده؟ خندهام...
-
کجایی؟
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1400 23:59
بهت احتیاج دارم. بیا.
-
کشتمت! تن زده در ورطه خون رقصیدم
سهشنبه 21 اردیبهشت 1400 23:23
بعد از چندین جلسه تراپی و قرص های آرامبخش با دوز پایین، تشخیص دکتر برایم افسردگی حاد و چندین اختلال مزخرف دیگر بود که توضیحش از صبر من و شما خارج است. من حیث المجموع، مدتیست که درمان دارویی سنگینی را شروع کردهام. با هر قرص لعنت میفرستم به خودم، معدهام و تمام آدم هایی که باعث این وضعیت اند. این روزها میگذرند اما...
-
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
سهشنبه 7 اردیبهشت 1400 09:53
دیشب دستاشو گرفتم و با هم نشستیم به تماشای ماه. برای اولین بار آیندهای که ازش حرف میزد رو کنارش دیدم.
-
غمِ از صبر بیشتر شده ام
شنبه 28 فروردین 1400 22:28
مدت هاست میخواهم بنویسم. بگویم که این روزها چه بر من میگذرد. اما نمیتوانم. صدایم در حنجرهام و کلمات لای انگشتانم میماسند. هر روز زل میزنم به کیبورد. به همین دکمه های سیاه رنگ با گل های ریز قرمز. حرف زدن چقدر برایم سخت شده است. این زندگی چیزی به جز کرختی و خستگی و نکبت نیست. مثلا امروز وقتی از حمام بیرون آمدم،...
-
:)))
یکشنبه 15 فروردین 1400 23:53
من عادت ندارم به این همه دیده شدن! اگر کسی میدونه بگه. چک کردم اما متوجه نشدم این همه بازدید از کجا میاد.
-
می دانم
چهارشنبه 27 اسفند 1399 16:55
مرا دل سوزد و سینه، تو را دامن ولی فرق است که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم مولانا
-
*
شنبه 9 اسفند 1399 20:38
بر نقص های کوچک خود غلبه کرده بود، فقط برای این که از مسائلی که اهمیت اساسی داشتند، شکست بخورد. توانسته بود به شدت مستقل جلوه کند، اما در حقیقت، در همان لحظه به گونه غم انگیزی نیازمند دیگران بود. وقتی وارد اتاقی میشد، همه به طرفش برمیگشتند و نگاهش میکردند، اما او تقریبا هر شب را تنها، و در صومعه ای با تماشای تلویزیون...
-
-
چهارشنبه 6 اسفند 1399 01:27
دیروز سهشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹ @ ۰۴:۰۱ ب.ظ پیامی در همینجا دریافت کردهام که ایمیل فرستنده آن معتبر نیست. لطفا ایمیل واقعی خودت را برایم بفرست :) این پست را نوشتم تا بدانی بنبستی وجود ندارد.
-
بیستم بهمن
سهشنبه 21 بهمن 1399 01:07
شوکه شدم و خوابم نمیبره :))
-
پنج سال
یکشنبه 19 بهمن 1399 19:19
مدتها پیش دوستی پیامی فرستاد که "آنتوان چه شد؟" در جوابش ایمیلی فرستادم که "آنتوان تمام شد. او و هر آنچه که از بودنش نشات میگرفت مرده است." دیشب تصمیم گرفتم که تمام پست های مربوط به آنتوان را حذف کنم. دلیلش هم چیزی شبیه به خشم بود یا نفرت. نمیدانم. تک تکشان را خواندم و با دردی عمیق، تصمیم به...
-
٬
چهارشنبه 8 بهمن 1399 01:31
برای اینکه بیش از اندازه دوستت داشتم متاسفم.
-
غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
دوشنبه 22 دی 1399 00:00
-
تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی
شنبه 13 دی 1399 22:34
دکترم گفت که تنگی نفس هایم میتواند منشا عصبی داشته باشد. و من هار هار خندیدم که چه حرف ها میزنید دکتر. چیزی نیست که. گفت مراقب آلرژیام باشم و هزار جور قرص و اسپری نوشت. از مطب بیرون آمدم و به انکار خودم خندیدم. از پله ها پایین رفتم و خندیدم. گوشه پاگرد آخر مچاله شدم و خندیدم. نفسم گرفت. خندهام بیشتر شد. حالا بیا و...
-
بیست و پنج
جمعه 5 دی 1399 17:08
یادم بیاد چند وقته که رفتی یادم بیاد کجا زمین خوردم از روز میلادم که یادم نیست یادم بیاد که چند دفعه مردم
-
حقا که غمت از تو وفادار تر است
یکشنبه 30 آذر 1399 01:38
آنقدر در این غم غرقم که دیگر تقلایی هم نمیکنم. خودم را به امواج سپردهام و حتی به این حس خفگی هر روزه اهمیتی نمیدهم. در این سودا من از جانم هم دست شستهام. راستش را بخواهی خسته شدهام مخاطب. از اینکه بنویسم و حرف بزنم و فهمیده نشوم خسته شدهام. از اینکه بگویم خسته شدهام، خسته شدهام مخاطب. مطمئن نیستم که قلبم بتپد....
-
یعنی فراموشی فراموشی فراموشی
جمعه 28 آذر 1399 00:37
بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم با هر که میشد، هر چه میشد، امتحان کردم
-
-
یکشنبه 9 آذر 1399 09:09
ز بیقراری ما فارغ است خاطر یار دلِ گُهر چه خبر دارد از تپیدن موج؟! •بیدل دهلوی
-
والس
یکشنبه 2 آذر 1399 00:51
من اما هر شب، با بسته شدن پلک هایم، دوباره دیوانهات میشوم. دستهایم را دور گردنت حلقه میکنم و در امتداد رویا با تو میرقصم. عطرت را نفس میکشم و در ریهام حبس میکنم. تو آرام میخندی و من برای بار هزارم دل میدهم به چال بیرحم گونهات. والس تماشایی ما تا سپیده دم ادامه خواهد داشت و بعد از آن، من هر صبح خودم را...
-
کاور
یکشنبه 18 آبان 1399 01:06
نگاهم کرد و گفت: "کاور" گفت مغز من اینقدر درد کشیده است که تفاوت اتفاقات خوب و بد را تشخیص نمیدهد. تمام خاطراتم را پاک میکند تا من را از ضربه خوردن حفظ کند. این ماجرا به قدری پررنگ شده است که جزییات هفته قبلم را هم به خاطر نمیآورم. فراموشی تنها چیزیست که میشناسم.
-
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
چهارشنبه 7 آبان 1399 10:23
مقصود سراب بود. میتوانی بفهمی مخاطب؟ تهی. پوچ. ته مسیر هیچ چیز نبود. حالا من مانده ام و غمی که بغض نمیشود که هضم نمیشود. غمی که امانم را بریده و زمین گیرم کرده است. ثمره صبر من غم بود. بارها از خودم پرسیده ام که آیا من چیزی جز غم هستم؟یا اصلا چرا از آغاز خواستار چیزی به جز غم بودم؟ هیچی پاسخی برای هیچ چیز ندارم. شاید...
-
صبر
جمعه 25 مهر 1399 00:48
هرگز نشنیدهای که یاری بییار صبور بود، تا من- بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم... #سعدی
-
نیمه مهر
سهشنبه 15 مهر 1399 23:48
خداحافظی کردیم و رفت. و من واقعا به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
-
نخوان مرا
شنبه 12 مهر 1399 02:21
برات مهم نیست. باور کن.
-
•
پنجشنبه 20 شهریور 1399 01:35
گریبان پاره می آیم به کویت هر سحر، ترسم که مستم محتسب پندارد و انکار نتوانم... •حزین لاهیجی
-
•
یکشنبه 9 شهریور 1399 21:18
بی تو بودن.
-
Je dois me rendre, accepter la fin
دوشنبه 3 شهریور 1399 00:42
هیچ چیز این روزها به جز کلمات و صدای لارا فابین حال منو توصیف نمیکنه. حال منی که دست کشیدم از همه. حتی از خودم. lara fabian - je ne t'aime plus
-
نگفته بودمت؟
دوشنبه 27 مرداد 1399 00:23
گاهِ فراق گفتمش: «ألم أقل لک أنک لن تستطیعَ معی صبراً؟» نگفته بودمت که همراهی مرا طاقت نمیآوری؟