-
شیراز
پنجشنبه 5 آبان 1401 13:03
مردمم را در قلب شهر به خاک و خون کشیدهاند. نمیتوانم آرام بمانم. آن فرش در شاهچراغ با خون مظلومان رنگین شده است. چطور ببخشیم؟ چرا دست از سر این مردم برنمیدارید؟ شما به کدام دین و کدام ارزش معتقدید که اینگونه کودک، دانش آموز، دانشجو، زن و مرد را روی خاک خودشان به قتل میرسانید؟ پر از خشم و اندوه و نفرتم و با وجود...
-
کاش
یکشنبه 10 مهر 1401 16:22
ما فرزندان انقلاب نبودیم، ما نان بودیم. نان داغی که لقمهی چپ سران حکومت شدیم. تکهپارهمان کردند و خوردند و پاشیدند. نه، چه میگویم؟ انگار که در این خلقت اضافه بودیم. ما را مصرف جامعهمان نکردند، ما را اسراف کردند، پخشمان کردند که بر سفرهی خودمان ننشسته باشیم، که هیچکداممان در ساختن آن مملکت نقش نداشته باشیم....
-
این دو هزار و یک ترک
یکشنبه 3 مهر 1401 22:34
نشستهام کف اتاق. یک نگاهم به پاسپورت است و یک نگاهم به چمدانهایی که باید ۲۶ سال زندگی را درونشان جا بدهم. میترسم مخاطب. از تغییر. از شکست. از بی کسی. از اینکه حالم آنجا هم همین گهی باشد که اینجا هست. ایران برایم بنبست بود. ما را از خانهمان، از خاکمان، از وطنمان راندند. راهی به جز رفتن برایم نمانده است. من به این...
-
به چه جرمی؟
شنبه 26 شهریور 1401 09:00
از همان پنجشنبه عصر که با ایمیلی متوجه شدم با درخواست ویزایم موافقت شده، خیلی جدیتر به رفتن فکر میکنم. به ترک وطنی که جز درد و غم چیزی برایم نداشت. گمان میکردم که حتی با وجود ویزا، آخر سر پشیمان خواهم شد. نخواهم رفت. از همان فرودگاه راهم را خواهم کشید و برخواهم گشت. اما حالا بعید میدانم. مصمم برای رفتن ایستادهام....
-
مرگ
جمعه 28 مرداد 1401 10:27
این روزها زیاد به مرگ فکر میکنم مخاطب. به اینکه دیگر دلیلی برای ادامه حیات نمیبینم. به بسته بسته قرصهایی که بعد از قطع کردن ناگهانی درمانم توی کشوی کنار تخت جا خشک کردهاند هم فکر میکنم. تمام دنیا را سیاه و سفید میبینم. هیچ چیز رنگی ندارد. هیچ چیز خوشحالم نمیکند. به آرش فکر میکنم. به رفتنش در همین مرداد کذایی....
-
در من تویی
شنبه 15 مرداد 1401 23:13
در من هزار مرغ زبانبسته با چشمهای وحشی تاتاری در تو هزار چلچلهی سرمست در من تویی که سر به جنون داری ..
-
میم.ف
شنبه 1 مرداد 1401 23:33
تمنای بلندی بود و دستِ کوتهی آنجا.. #بابافغانی
-
آنتوان
شنبه 4 تیر 1401 23:26
-
For every step in any walk, Any town of any thought, I'll be your guide
شنبه 28 خرداد 1401 22:00
ساعتهاست که نشستهام روی میز و زل زدهام به کوچه. آبی، نارنجی، قرمز و سیاه شدن آسمان را ثانیه به ثانیه دیدهام. منتظرت بودم اما چه خیالی! اثری از تو در این حوالی نیست. بوی تنت در این هوا حس نمیشود. من تنهایم. درست مثل تمام روزهای گذشته. راهم را گم کردهام. بجز گوشهای کز کردن و جویدن پوست لبم کاری از دستم برنمیآید....
-
ای تف به هر چه دل همان بهتر / آدم فقط چشم و دهن باشد
دوشنبه 9 خرداد 1401 22:35
گفت سالهاست که عاشق است. دقیقا از همان روز اولی که همکلاس شدیم. گفت در کوچهها و خیابانها همه مردم را شکل من میبیند. حتی حالا که آن سر دنیاست. گفت که این رفتن عشق را از سرش نپرانده است. گفت در لحظات خوشش صدای خنده مرا میشنود و برق چشمانم رهایش نمیکند. گفت که اگر لب تر کنم برمیگردد تا دستانم را داشته باشد. گوش...
-
آبادان
شنبه 7 خرداد 1401 21:51
نفسم بالا نمیآید. من هم زیر آوارم. #آبادان
-
تو که درنابی از ذهنُم تو شروع بکن!
یکشنبه 1 خرداد 1401 22:02
دلم به اندازه تمام این ۲۶ سال زندگی گرفته است مخاطب. ساعتهاست از خانه بیرون زدهام. کل زندیه و بازار وکیل را گز کردهام. به درد و دل همان دستفروشی که نزدیک بازار، کتاب بساط میکند گوش کردهام. متلک شنیدهام. کنار همان خانمی که لیف میبافد، لیف و جوراب فروختهام. به هر دری زدهام که کمی از این درد فرار کنم اما نشد....
-
نیاز
دوشنبه 26 اردیبهشت 1401 02:04
-
مهدی
سهشنبه 6 اردیبهشت 1401 12:20
دم دمای صبح درست وقتی که زیر سرم بودم پیام مهدی اومد رو گوشیم. از میزان تلپاتی که با این بشر دارم برگام ریخته. هر وقت حالم بده راحت میفهمه! من با خواهرمم همچین حسی ندارم!
-
جانپناه
چهارشنبه 17 فروردین 1401 22:55
درست همین چند لحظه پیش که روی میز کنار پنجره نشسته بودم و فکر میکردم، متوجه شدم که تمام دنیایم فرو ریخته است. دیگر از آن کسی که بودم چیزی باقی نمانده است. من تنها تفالهای بیرنگ و رو از آن آدم قدیمی هستم. میفهمی مخاطب؟ میخواهم بگویم حتی یک ویترین زیبا هم نیستم. همه چیز شکل غم است و از هزار فرسخی قابل تشخیص است. در...
-
خواب
چهارشنبه 10 فروردین 1401 15:46
از لحظه بیدار شدن متنفرم. درست همان لحظه که واقعیت با یک سیلی محکم از دنیای خواب بیرونم میکشد و غم دنیا را روی سرم آوار میکند. من تمام غم و غصههایم را میخوابم مخاطب. هر جا که کم میآورم یک مشت قرص حواله معدهام میکنم و میخوابم. به جز خواب هیچ پناهی ندارم. راستش را بخواهی بیداری از کابوسهایم ترسناکتر است و بجز...
-
۱۴۰۰
شنبه 28 اسفند 1400 22:14
ساعتهای آخر سال سیاه ۱۴۰۰ است. امیدوارم ۱۴۰۱ سال مهربانتری باشد.
-
Train Wreck
یکشنبه 8 اسفند 1400 18:50
Laying in the silence Waiting for the sirens Signs, any signs I'm alive still I don't wanna lose it I'm not getting through this Hey, should I pray? should I pray To myself? To a God? To a saviour who can Unbreak the broken Unsay these spoken words Find hope in the hopeless Pull me out of the train wreck Unburn the...
-
میم.ف
پنجشنبه 21 بهمن 1400 20:59
تمرگیده بودم به تنهایی خویش مرا تو به اغوای بیراهه بردی به دریاچه خمر خالص کشاندی و در مستی چشم من غوطه خوردی بدون سلامی خزیدی کنارم ولم کن، کجا من؟ کجا عشق؟ سکوتم رضا نیست پس چشم بردار میان همه لاعلاجان چرا عشق؟
-
طغیان
سهشنبه 19 بهمن 1400 21:19
طغیان من شش ساله شد!
-
ویرانه
چهارشنبه 6 بهمن 1400 20:52
گفتم که او خانهام بود و حالا من آوارهای سردرگمم که هیچکجا جز در خانهاش آرام نمیگیرد.
-
طغیان
شنبه 27 آذر 1400 20:18
حست میکنم. درست در همین نزدیکی. تو را میخوانم. بارها. در گوشات نجوا میکنم که بیا. نترس و خودت را به من بسپار. تو را میخوانم. انگشتانم را آرام روی پوستت میکشم. چشمهایم را به چشمانت میدوزم. میدانم که مسخ میشوی. مقاومتی نمیکنی. تنم روی تنت جاری میشود. سخت در آغوشت میگیرم. درخود غرقت میکنم. ذره ذره تو در...
-
غمِ تو
سهشنبه 16 آذر 1400 00:25
من برای هیچ عشقی کافی نبودم.
-
پوچ
شنبه 15 آبان 1400 21:14
از همه جا و همه کس رانده شدهام. به هر دری که زدم به رویم گشوده نشده است. هر چه دویدهام به هیچ جا نرسیدهام. هر چه فریاد کشیدهام شنیده نشدهام. این دخترک گریان تنها در گوشه مترو من هستم. منی که دیگر به هیچ چیزی، حتی به خودم، اعتقادی ندارم.
-
beny20
جمعه 16 مهر 1400 00:11
بابت پیام پر مهرت متشکرم. ایمیل معتبری برای پاسخ برایم نگذاشته بودی. اما باید بگویم بله. روزی میرسد که طغیان آرام میگیرد و دیگر از امواج خروشانش خبری نخواهد بود. و خرم آن روز!
-
این روزها از همیشه زیباترم
جمعه 9 مهر 1400 08:01
نمیدانم چه رازیست که غم، انسانها را زیباتر میکند.
-
ش ج ر
دوشنبه 22 شهریور 1400 23:29
حلقهای که پنهانش میکنم.
-
بود
سهشنبه 9 شهریور 1400 20:42
چیزهایی هست که آدمی هیچوقت نباید بداند. همیشه و همه جا نوشتهاند که دانستن رنج است و ماندن در بیخبری برکت! با اینکه ذره ذره وجودم به دانستنش محتاج است اما نمیخواهم که بدانم. با چشمهایم میبینم و خودم را به خریت میزنم. میخواهم در حماقت خودم باقی بمانم. ظرفیت پذیرفتن پاسخ سوالهایم و شنیدن حقایق را ندارم مخاطب....
-
از انفجار مردم و تابستان
شنبه 30 مرداد 1400 21:19
ما مردهایم و قرص نمیداند ما مردهایم و تیغ نمیفهمد
-
برنگرد
چهارشنبه 30 تیر 1400 01:30