با خبری که باید فکرهایم را بشکافم. خسته ام از این گره کوری که تویی. که بی تو این زندگی درد محض است و با تو این زندگی قهقهه ایی مضحک.
اگر تو نبودی انگشت های من هرگز آواره این کلمات لعنتی نمیشدند و تو، تنها تو میدانی که تمام این جملات گواه انزوای من است و تاریکی بی پایان. حتی تمام آن کلماتی که بعد از تو روی این صفحه سفید کذایی جاری نمیشوند.
حال دخترک توی آینه خراب است و جان پناهی نیست. میفهمی؟ نیست کسی که در گوشم آرام زمزمه کند: بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم..