طغیان
طغیان

طغیان

برایش نوشتم پایان برایم نوشت پایان

با خبری که باید فکرهایم را بشکافم. خسته ام از این گره کوری که تویی. که بی تو این زندگی درد محض است و با تو این زندگی قهقهه ایی مضحک.

اگر تو نبودی انگشت های من هرگز آواره این کلمات لعنتی نمیشدند و تو، تنها تو میدانی که تمام این جملات گواه انزوای من است و تاریکی بی پایان. حتی تمام آن کلماتی که بعد از تو روی این صفحه سفید کذایی جاری نمیشوند.

حال دخترک توی آینه خراب است و جان پناهی نیست. میفهمی؟ نیست کسی که در گوشم آرام زمزمه کند: بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم..