طغیان
طغیان

طغیان

موج های شرور

صندلی را کشان کشان می برم و می گذارم روبروی آینه. می نشینم و زل می زنم به خودم. انگشت هایم را می کشم روی گونه هایم. لب هایم را لمس می کنم. چشم هایم. موج شرور موهایم. لبخند میزنم. صدایی در مغزم مدام حرافی میکند. قیچی را بر می دارم و آرام موهایم را می چینم. دخترک توی آینه بغضش می ترکد. بعد از مدت ها به حرف آمده است انگار! می گوید اشتباه کردی، تمامش کن. می گوید حالا باید بلند شوی و راهت را از میان دریا پیدا کنی. قایق که نداری. فانوست کجاست؟ هان؟


آهای مردم موج ها با خودشان جنازه ای به ساحل آورده اند. کسی این دخترک بیچاره را می شناسد؟